از همینجا سینه مبهم میزند خیمه حالا در محرم میزند خوب میدانسته لابد غنچهییگردناش پیداست... محکم میزند تا مبادا کار راحت بگذردسنگ و چوب آورده با هم میزند دیده جای سالمی در کار نیستبا زباناش
آينهی آفتاب, دست شما بودالعطشِ آبِ آب دست شما بود زمزمهی تيرها و چكچكهی مشك...زمزم در خون خضاب دست شما بود زودترین پنجره به ساحت خورشیدنورترین ماهتاب دست شما بود آيهی خونین فضل و سورهی غيرتحكمت